معجزه‌ای به نام «شکست»

دفتر مجلات‌همشهرى اون زمان، يعنى سال ٨٩ پل كريمخان بود. يادمه يه روز تو خردادماه همون سال با كيفى پر از داستان ها و يادداشت هايى كه نوشته بودم رفتم بدون هيچ آشنايى پيش خانم مرشدزاده سردبير وقت همشهرى‌داستان (هرجا كجاهست خدايا به سلامت دارش). خب اولين چالش براى من نگهبانى تو پاركينگ بود كه نميذاشت برم بالا چون بدون هيچ هماهنگى رفته بودم اونجا. آقاى نگهبانى از من پرسيد كه «كسى معرفی كرده؟ بگو تا اسم اون رو ببرم تا بذارند برى بالا» منم بی‌هیچ برنامه‌ای گفتم: بله، من رو آقا فريد حداد فرستادند. حالا جالب اينجا بود که يک هفته قبل براى اولين‌بار من فريد حداد رو ديده‌بودم تو مصاحبه مدرسه فرهنگ و هيچ معرفى هم نكرده بود؛ اصلاً نمى شناخت من رو كه معرفى بكنه. به عبارت دیگه رسماً بی‌هیچ توجیهی «دروغ» گفتم.


اما بعد؛ با اعتماد به نفس خيلى زياد رفتم دفتر ايشون و مطالب‌ام رو دادم كه بخونند. فلش هم علاوه بر مطالب دست‌نویس داشتم كه نوشته هايى رو كه تايپ ميكردم رو اون بود، اون رو هم دادم. گفتند چى ميخونى؟ گفتم شجاعى، اميرخانى، دولت آبادى‌ و… گفتند كافى نيست. يه ليست كتاب پرينت كردند و گفتند برو بخون بعد بيا. خانم مرشد‌زاده تازه سردبير «همشهرى‌داستان» شده بودند و هنوز خودشون رو عضوى از تحريريه همشهرى جوان مى دونستند به همين خاطر من رو ارجاع دادند به احسان رضايى تا ايشون نوشته‌هاى من رو بخونند.
اکثر ليست كتاب ها رو از كتابفروشى كنار ساختمان همشهرى رو خريدم و دو ماه تمام ميخوندم و مينوشتم و می‌فرستادم براى آقاى رضايى. قرار بود مطلب ام توى همشهرى‌جوان چاپ بشه. خيلى زحمت كشيده بودم، خيلى. بعد از اون باز هم ليست كتاب مجددى دادند و گفتند «برو اينا هارو بخون. دنيا فقط همين سه چهار نويسنده رو نداره». تقريباً تابستون اون سال فقط به خوندن سپرى شد. و در نهايت همه مطالبى كه ميفرستادم براى مجله يكى بعد يكى ديگه رد مى شد. و هيچ كدوم چاپ نمى شد. ولى نمى دونم چرا بدون اينكه ناراحت بشم به كار خودم ادامه ميدادم و مطمئن بودم يك روزى مطلبم چاپ مى شه ولى نشد. اما اصلاً ناراحت نبودم. من عضوى هرچند ناخواسته و زوركى براى مجله شده بودم. از تلاش خودم لذت ميبردم. بعداً فهميدم خانم مرشدزاده تنها ميخواست من تلاش كنم. بيشتر بخونم تا بيشتر بنويسم.
شايد مجموع ارتباط من با ايشون ٤-٥ ساعت بوده باشه ولى تاثيرى «تلاش» روى من گذاشت هنوز با منه
امروز از لابه لاى كتابخونه‌ام اين شماره خاطره انگيز مرداد٨٩ رو پيدا كردم ياد همه تلاش هايى كه اون ايام كردم افتادم درست ٦ سال بعد. شايد ٦ سال بعد هم پستى بذارم و تشكر كنم از شخصيت هايى كه امروز باهاشون در ارتباط‌‌ام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *