تاریخ‌شفاهی خبرنگاری: علی‌هاشم، المیادین

  • حضور اولین حضور من در عرصه رسانه‌ای در شبکه المنار بود بعدتر در بی‌بی‌سی و بعدتر در الجزیزه و این اواخر در المیادین بوده‌ام. در المنار که بودم با جنگ ۳۳ روزه همراه بودم و در الجزیزه با جنگ لیبی و سوریه اما اگر بخواهم اثرگذاری خودم را رتبه‌بندی کنم در المیادین از همه بیش‌تر اثر داشتم. تاسیس المیادین‌آنلاین و رسانه‌های اجتماعی و دفتر تهران، اینها کارهایی است که در المیادین انجام دادم.
  • در المنار من در بخش گرافیک کار می‌کردم (باخنده) و کارمند خبری نبودم…در ابتدای فعالیت‌ام در المنار جنگ عراق و اشغال آن توسط آمریکا را شاهد بودم. با اینکه مسئولیت گرافیک شبکه با من بود و مسئولیت خبری نداشتم اما هر روز با ناراحتی و اندوه اخبار را مخابره می‌کردم. این‌را هم بگویم که در کار روزنامه‌نگاری ممکن‌است شروع به کارهایی بکنیم که بر عهده ما‌نیست وانجام و به نتیجه رساندن آن کار ها زمان بر و هزینه‌بر باشد.
  • سال ۲۰۰۶ اولین جنگی بود که بصورت میدانی در آن شرکت می‌کردم. طبیعتا اگر تاریخ لبنان را خوانده‌باشید متوجه می‌شوید که در لبنان تا دل‌تان بخواهد جنگ و درگیری بوده‌است ولی اولین جنگی‌که در میدان نبرد حضور پیدا‌کردم و توانستم تجربه‌ای شخصی از آن به دست‌بیاورم جنگ ۳۳ روزه بود. در المنار از ۲ سال پیش جنگ ۳۳ روزه به ما می‌گفتند برای‌ جنگ آماده باشید اما برداشت شخصی من از آن ساعت اول جنگ این بود که جنگی است و می‌گذرد ولی اینطور نشد. آنل لحظه‌ای که اسرائیل ساختمان شبکه المنار را مورد هدف قرار داد، آن شبی که دیدم هلیکوپترها دارند به کوهی با راکت حمله می‌کنند و از نور شلعه‌های آن خانه‌ما روشن شده بود، آن لحظه‌ای که به بیمارستانی در صور رفتم تا گزارش تهیه کنم و جسد کودکی را دیدم که دو نیم شده بود و در آتش می‌سوخت حقیقت جنگ برای من روشن‌تر می‌شد.
  • در روز اول جنگ به خرابه‌ای رفتم تا گزارشی از میزان آسیب به مناطق مسکونی بگیرم شروع کردم: « پشت سر من خرابه‌ای ناشی از اصابت موشک‌های بالگرد اسرائیلی می‌بینید…» و کم‌کم صدایم دیگر در نمی‌آمد. چهره عبوس و درهم ریخته‌ام باعث شد تا دوست‌ و آشنا با من تماس گرفتند و گفتند آرام باش تازه روز اول است.
  • یکی از روزها خبر رسید که اسرائیل می‌خواسته یکی از فرماندهان ارشد حزب‌الله را ترور کند. با دوستان و تیم المنار به آن‌جا رفتیم. به محض ورود به منطقه هرکسی را که دیدیم یک رقمی از کشته‌ها و زخمی‌ها می‌داد. بالاخره خبرنگار باید یک رقمی را گزارش کند. اما صبر کردیم تا بیانیه رسمی حزب‌الله در این‌باره منتشر شود. یک نکته‌ای که برای ما مهم بود، صداقت در انتشار خبر بود. چون رسانه‌های اسرائیلی‌هم به صداقت روایت المنار اعتماد می‌کردند. آن روز فهمیدم اگر صداقت داشته‌باشید رسانه شما، رسانه دوست‌ودشمن خواهدبود.
  • بعد از آن به بی‌بی‌سی رفتم. در بدو ورود خب طبیعتا اجازه ورود به اتاق‌خبر را نداشتم. آموزش‌هایی را دیدم مصاحبه، اطمینان از موثق بودن منبع و… این آموزش‌ها بقدری جزئی بود که شامل آشنایی با طبقات سازمان و اجزا مختلف خانواده بی‌بی‌سی بود و در نهایت کتابی به ما می‌دادند که اسم آن انجیل بی‌بی‌سی بود. انجیل بی‌بی‌سی یک متن است که از ۴۰ سال قبل نوشته شده‌است که هر سال ویرایش می‌شود. چند محور دارد، یکی محور چگونه خبر منتشر شود است و یکی هم محور اداری که ریز ترین جزئیات در آن نوشته شده‌است. برای مثال حتی این آمده است که اگر با مدیر بالادستی خود به مشکل برخوردید و از توضیح آن مدیر قانع نشدید چه رفتاری باید داشته باشید.
  • حضور در بی‌بی‌سی فارسی منجر به آن شد که مدام و پیوسته در آموزش باشم و همین آموزش ها سر‌منشا آن شد که به الجزیره بیایم. البته هنوزهم که هنوز است بی‌بی‌سی را دوست دارم. ورود من به الجزیزه مساوی شد با جنگ لیبی و به دلیل تجربیاتی که داشتم به من ماموریت داده‌شد تا جنگ لیبی را روایت ‌کنم. به لیبی رفتم و در بدو ورود به خاک لیبی کسی نبود که پاسپورت مارا مهر کند. خارج فرودگاه گروه چریکی جلوی من را گرفت. گفت چه کسی هستی؟ گفتم از الجزیره. گفت الجزیره با ما (انقلابی‌های لیبی) مشکلی ندارد. ادامه داد: خودت کجایی هستی؟ گفتم از لبنان آمدم، گفت من یک پیام مهم برای مردم لبنان دارم باید این را مخابره کنی. ما امام موسی‌صدر را ندزدیم این قذافی جنایت‌کار دزدیده است. این موضوع برای خودم از این جهت اهمیت داشت و جالب بودکه یکی از انگیزه های سفر به لبنان برای من پیگیری ماجرای امام موسی‌صدر بود تا اینکه یک روز با وزیر کشورسابق لیبی که عضو انقلابیون بود و رابطه خوبی داشتیم فرصتی پیدا شد تا این ‌موضوع را مطرح کنم. گفتم می‌خواهم سوالی بپرسم، بی‌معطلی گفت در مورد امام‌موسی‌صدر است؟ گفتم بله. گفت امام در همان روز‌های اول ربایش شهید شده است. شنیدن این خبر برای من خیلی دردناک بود.
  • بعد از لیبی خبرنگار الجزیره بودم در سوریه و در همان دوران اختلاف‌نظر من با آن‌ها شروع شد. من دیدم که معارضین مسلح مردم را می‌کشند و آن‌ها از روز اول در این ‌ماجرا حضور جدی و پررنگ دارند اما سردبیر به من گفت این را نگو! روز مصاحبه در الجزیره به من گفتند چه چیزی از المنار و بی‌بی‌سی برای ما می‌آوری؟ گفتم از المنار صداقت و از بی‌بی‌سی حرفه‌ای‌گری را. الجزیره را دوست ‌داشتم و برایم ترک کردن الجزیره سخت بود. به همین‌خاطر به سردبیر گفتم دفتر بیروت را از پوشش اخبار سوریه معاف کن و همین هم شد. اما در ادامه باز هم به همین تعارض ها برخوردیم و باعث شد تا دوران جدید حیات رسانه‌ای من در المیادین شکل بگیرد.

معجزه‌ای به نام «شکست»

دفتر مجلات‌همشهرى اون زمان، يعنى سال ٨٩ پل كريمخان بود. يادمه يه روز تو خردادماه همون سال با كيفى پر از داستان ها و يادداشت هايى كه نوشته بودم رفتم بدون هيچ آشنايى پيش خانم مرشدزاده سردبير وقت همشهرى‌داستان (هرجا كجاهست خدايا به سلامت دارش). خب اولين چالش براى من نگهبانى تو پاركينگ بود كه نميذاشت برم بالا چون بدون هيچ هماهنگى رفته بودم اونجا. آقاى نگهبانى از من پرسيد كه «كسى معرفی كرده؟ بگو تا اسم اون رو ببرم تا بذارند برى بالا» منم بی‌هیچ برنامه‌ای گفتم: بله، من رو آقا فريد حداد فرستادند. حالا جالب اينجا بود که يک هفته قبل براى اولين‌بار من فريد حداد رو ديده‌بودم تو مصاحبه مدرسه فرهنگ و هيچ معرفى هم نكرده بود؛ اصلاً نمى شناخت من رو كه معرفى بكنه. به عبارت دیگه رسماً بی‌هیچ توجیهی «دروغ» گفتم.

ادامه خواندن معجزه‌ای به نام «شکست»